حل تعارضات نهج البلاغه با قرآن

 نهج البلاغه با قرآن کمال بستگی و ارتباط را دارد و علی بن ابیطالب (علیه السلام) بهترین شاگرد مکتب قرآن است و خلاصه، معنی حدیث نبوی «علی مع الحق و الحق مع علی» تا حدّی معلوم می شود و نیز معنی اخوتی که علما به استناد همین حدیث کرده اند تا اندازه ای آشکار می گردد

نهج البلاغه با قرآن کمال بستگی و ارتباط را دارد و علی بن ابیطالب (علیه السلام) بهترین شاگرد مکتب قرآن است و خلاصه، معنی حدیث نبوی «علی مع الحق و الحق مع علی» تا حدّی معلوم می شود و نیز معنی اخوتی که علما به استناد همین حدیث کرده اند تا اندازه ای آشکار می گردد. در صدد هستیم از آنچه در این دو کتاب بوی تناقض و تنافی استشمام می شود را کنکاش کرده و این تعارض را حل نماییم.

1- الفت و محبت بین دلها

انفال/63- و الف بین قلوبهم لو انفقت ما فی الارض جمیعاً ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم.
خدا بین دلهایشان الفت داد؛ اگر تو همه مال زمین را خرج می کردی، نمی توانستی بین دلهایشان الفت دهی ولی خدا الفتشان داد.
علی علیه السلام در وصف رسول خدا می فرماید:
خطبه 95- دفن الله به الضغائن و اطفا به النوائر الف به اخواناً.
خداوند به وسیله آن حضرت، کینه ها را نابود ساخت و به سبب او، آتش دشمنی ها را خاموش نمود و به واسطه او میان برادران ایمانی، الفت داد.
اشکال: خداوند متعال، الفت بین قلوب مردم را صریحاً از نبی اکرم سلب نموده و حتی می گوید: «اگر تمام اموال زمین هم در اختیار تو باشد و آن را در این راه خرج کنی، موفق نمی شوی» و این موهبت عظیم را تنها به خود اختصاص می دهد ولی نهج البلاغه رفع کینه های زمان جاهلیت و الفت بین دلهای اعراب را به سبب وجود آن حضرت می داند.
جواب: با اندک تأملی پیداست که قرآن مجید نفی علیت تامه و استقلال آن حضرت را در تألیف قلوب فرموده ولی نهج البلاغه اثبات سببیت و وساطت آن حضرت را در این موضوع می فرماید و در تمام سه جمله مذکور، صریحاً خداوند را فاعل و به وسیله باء سببیت، وساطت آن حضرت را ثابت کرده است. بنابراین می گوییم، توضیح آیه شریفه چنین است: «ای پیغمبر گرامی اگر نظر لطف و رحمت ما نباشد و تو بخواهی بخودی خود دل آنها را مهربان کنی هرگز نمی توانی اما ما می توانیم به سبب تو و یا شخص دیگری چنین کاری را انجام دهیم.» البته در این مورد به سبب وجود شریف آن حضرت انجام شده است چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام بیان می فرماید.

2- تزکیه نفس =خودستایی

علی علیه السلام پس از آنکه اصحاب جمل را نکوهش می نماید، درباره خویش می فرماید:
خطبه 10- و ان معی لبصیرتی ما لبست علی نفسی و لا لبس علی.
ولیکن من با بصیرت و بیناییم، حق را بر خود نپوشانده ام و حق نیز بر من پوشیده نشده است (نه به طور قصد و توجه و نه به طور اکراه و عدم توجه حق به لباس باطل برایم درآمده است).
و نیز در نامه یی که به مردم مصر نوشته و همراه مالک اشتر- رضوان الله علیه- استاندار آن سرزمین، فرستاده است درباره مردم شام چنین می نویسد:
نامه 62- انی والله لو لقیتهم واحداً و هم طلاع الارض کلها ما بالیت ولا استوحشت و انی من ضلالهم الذی هم فیه والهدی الذی انا علیه لعلی بصیره من نفسی و یقین من ربی و انی الی لقاء الله لمشتاق ولحسن ثوابه لمنتظر راج.
سوگند به خدا که اگر من تنها در برابر آنها بایستم و ایشان تمام روی زمین را پر کرده باشند، باک ندارم و نمی هراسم. من نسبت به گمراهی ایشان و هدایتی که خودم بر آن هستم، از جانب خویش با بصیرت و از جانب پروردگارم بر یقین و ثبات می باشم و به ملاقات خداوند، مشتاق و امیدوار پاداش نیک او می باشم.
اشکال: این قسمت از خطبه و نامه حضرت که موهم (1) تزکیه نفس است، با آیه شریفه «الم تر الی الذین یزکون انفسهم بل الله یزکی من یشاء» (2) یعنی: «مگر آن کسان را نمی بینی که خود را می ستایند (و نباید چنین کنند) بلکه خدا هر که را بخواهد به پاک خویی یاد می کند» و با آیه شریفه «فلا تزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی» (3) که در فصل دوم ذکر شد، منافات دارد زیرا خداوند متعال در این آیات شریفه، صریحاً از خودستایی نهی فرموده است، پس چگونه علی علیه السلام خود را می ستاید؟
جواب: قبل از بیان جواب باید دانست که خودستایی نهی شده در آیه شریفه، خودستایی راست است نه دروغ؛ یعنی اگر انسان، صفت نیکی را واقعاً دارا باشد و در مقام مدح خویش، آن صفت را به مردم بگوید خودستایی است و نکوهیده و مذموم. اما اگر صفت نیکی را به دروغ به خود ببندد، مشمول کذب و اغوا و امثال آن می شود که نهیش اکیدتر و عقابش، شدیدتر است به دلیل آنچه از خود امیر المؤمنین علیه السلام تحت عنوان «نهی از خودستایی» ذکر نمودیم. پس از این مقدمه، می گوییم نهی از خود ستایی در آیه شریفه، آن تعمیم را ندارد که به انسان اجازه ندهد، در مورد مقتضی بگوید که من راست می گویم، نمازم را خوانده ام، به آن فقیر کمک کرده ام، شما هم مساعدت کنید و امثال این جملات بلکه متتبع در آیات و اخبار و کسی که شمّ فقه الآیات والاحادیث پیدا کرده است، قضاوت می کند که هر گاه انسان از ذکر امثال این جملات که ستایش گوینده را متضمّن است، مقصد و هدفی شرعی داشته باشد که در مقام کسر و انکسار رسیدن به آن مقصود بر خودستایی ارجح و اولی باشد، این خودستایی علاوه بر اینکه مذموم نیست، ممدوح و بلکه گاهی واجب است؛ مثل اینکه کسی برای ترغیب دیگران به دستگیری از فقرا بگوید، من به آنها کمک کرده ام و یا به کسانی که او را به راستگویی شناخته و سخنش را باور دارند، هر صفت خوبی را که خود دارد یا کار شایسته یی را که انجام داده است، به آنها بگوید. چنانکه حضرت یوسف به سلطان مصر گوید:
یوسف/7 – اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم.
خزانه های این سرزمین را به من بسپار که من نگهدار و دانایم.
و نیز در موردی که انسان نعمتی از خداوند را بر خویش ذکر می کند که متضمن ستایش خود او هم هست ولی منطوق (4) جمله، ذکر نعمت الهی و تصریح به آن است و ابداً خودستایی نیست. درقرآن کریم از این قبیل سخنان از انبیای اولوالعزم، بسیار نقل می شود چنانکه درباره حضرت ابراهیم می فرماید:
انعام/80 – وحاجه قومه قال اتحاجونی فی الله وقد هدان.
قوم ابراهیم با او محاجّه کردند. ابراهیم (علیه السلام) گفت: چرا درباره خداوندی که مرا هدایت کرده است محاجّه می کنید.
درباره قوم هود می فرماید:
اعراف /67و68 قال یا قوم لیس بی سفاهه و لکنی رسول من رب العالمین ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین.
گفت: ای قوم! من سفیه نیستم بلکه پیغمبر پروردگار جهانیانم؛ پیغامهای پروردگار خویش را به شما می رسانم و برای شما خیرخواه و امینم.
باز راجع به حضرت یوسف می گوید:
یوسف/90 – قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین.
گفت:من یوسفم و این برادر من است خدا بر ما منّت نهاد. هر کس تقوی پیشه کند و بردبار باشد، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند.
پس خودستایی مذموم و نکوهیده آن ست که انسان تنها به قصد ستایش خویش و تحبیب قلوب شنوندگان، صفات نیک خود را بیان کند.
اینک راجع به جملات نهج البلاغه می گوییم:
اولاً: عین آنچه امیرالمؤمنین علیه السلام درباره خویش فرموده است، خداوند به پیغمبر خاتمش دستور می دهد که درباره خویش، به قومش بگوید:
یوسف/108 – قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا و من اتبعنی.
بگو: این روش من، از روی بصیرت است، من و پیروانم به سوی خدا می خوانیم.
ثانیاً: گفتن این جمله از این نظر است که شنونده، حقیقتی را بداند و علّت ثبات و استقامت اولیای خدا را بفهمد.
ثالثاً: از تواضع و هضم نفسی که از علی علیه السلام در مدت عمرش مشاهده کرده ایم، یقین داریم که گفتن این جمله توسط حضرت، از نظر تحبیب قلوب و خودستایی نیست.

3- جزای ستم را چگونه باید داد؟

رعد/ 22 – و یدرون بالحسنه السیئه اولئک لهم عقبی الدار.
و کسانی که بدی را به نیکی رفع می کنند، عاقبت نیک قیامت خاص ایشان است.
فصلت/34 و35 – لا تستوی الحسنه ولا السیئه ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم.
نیکی و بدی یکسان نیست؛ بدی را به آنچه نیکوتر است دفع کن، آنگاه کسی که بین تو و او دشمنی است، مانند دوست مهربان می شود و این صفت را بجز بردباران و کسی که دارای بهره بزرگ است، فرا نمی گیرد.
حکمت306 – ردوا الحجر من حیث جاء فان الشر یدفعه الا الشر.
سنگ را از جایی که آمده است برگردان (بدی را بمانند خودش تلافی کن) زیرا بدی را جز بدی برطرف نمی سازد.
اشکال: چنانکه از دو آیه شریفه پیداست، بدی را به نیکی باید جزا داد و از راه تحریک عواطف مرد بدکار، باید وارد شد و او را از شر و بدی بازداشت و طریقه نیکوکاری به او آموخت. لیکن علی علیه السلام در کلام خویش جزای بدی را بدی می داند و می فرماید: «بدی را جز بدی رفع نمی کند.
جواب: اوّلاً: می گوییم واضح است که اشخاصی که ستمگر و گنه کار شده اند، از نظر کیفیت قوه ندامت و تنبه بر دو قسمند: دسته اول اشخاصی که در اثر خباثت ذاتی و یا سوءِ تربیت، هرگاه در مقابل ستم و جنایت خویش از طرف مقابل، مهر و عطوفت بینند علاوه بر اینکه از ستم خویش مرتد و منزجر نمی شوند، مهر و عطوفت او را حمل بر ضعف و زبونیش نموده، جری تر و بی حیاتر می گردند. دسته دوم که شاید در افراد انسانی اکثریت دارند، کسانی هستند که چون در اثر اشتباه و عدم توجه یا علل دیگر جور و خطایی را مرتکب شوند و در مقابل از طرف خویش مهر و نیکی بینند، شرمنده و منفعل گشته، از طرف مظلوم خویش، عذر می خواهند و دشمنی آنها به دوستی بدل می گردد و گاهی برای همیشه از آن کار زشت دست می کشند چنانکه از آیه دوم استفاده می شود. پس نهج البلاغه به دسته اول و قرآن کریم به دسته دوم اشاره می کنند؛ چنانکه گاهی هم، قرآن مجید در آیات دیگر به دسته اول اشاره نموده و به مضمون نهج البلاغه فرموده است: «و جزاء سیئه سیئه مثلها» (5) (جزای هر بدی مانند همان بدی است.) و گاهی هم علی علیه السلام اشاره به دسته اول نموده، طبق دو آیه شریفه قرآن می فرماید:
حکمت 150 – عاتب اخاک بالاحسان الیه و اردد شره بالانعام علیه.
برادرت را که به تو ستمی نموده، به وسیله نیکی سرزنش نما، و بدی او را به وسیله نعمت دادن، به او بازگردان.
ثانیاً: در موضوع جزای ستم، اگر معارضه به مثل شود و در مقام کیفر و قصاص، تعدی و تجاوز نگردد، جایز است، اما بخشیدن آن ستم و یا معارضه به نیک و احسن نمودن راجح و اولی است؛ با آنکه معارضه به مثل را هم عقاب و مجازاتی نیست ولی معارضه به احسن، دارای پاداش و اجر است. پس قرآن کریم به معارضه به احسن که دارای ثواب است و نهج البلاغه به معارضه به مثل که جایز و رواست، اشاره فرموده است.

4- عزّت خاص خداوند است.

چون منافقین زمان پیغمبر خود را عزیز می دانستند و پیغمبر و مسلمین را ذلیل و خوار می خواندند، خداوند متعال در جواب آنها فرمود:
منافقون /8 – ولله العزه و لرسوله و للمومنین و لکن المنافقین لا یعلمون.
ارجمندی مخصوص خدا و پیغمبرش و اهل ایمان می باشد، لیکن منافقین نمی فهمند.
خطبه 64 – و کل عزیز غیره ذلیل.
هر عزیزی غیر از خداوند ذلیل است.
اشکال: قرآن کریم عزت و ارجمندی را برای غیر خدا که پیغمبر و مؤمنین باشد، ثابت نموده است ولی نهج البلاغه عزت را منحصر به خداوند دانسته و غیر او را خوار و ذلیل شمرده است.
جواب: مراد نهج البلاغه عزّت الوهیّت و خالقیّت است که اصلی و ذاتی است و هر ممکنی از اعلی تا ادنی در برابر این عزّت، خوار و ذلیل و فقیر و محتاج است اگر چه شخص شخیص سرور کاینات و مفخر موجودات خاتم انبیا(ص) باشد؛ زیرا:
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
معنی این عزّت، چنانکه مفسّرین می گویند، قوّه و قدرتی است فوق تمام قوا به طوری که هیچ قدرتی به او دسترسی ندارد و پیداست که با فرض چنین معنایی، مصداقی غیر از واحد پیدا نمی کند و تعدد و تکثر، در ناحیه این معنی محال است. اما مراد از عزّتی که در قرآن مجید برای پیغمبر و مؤمنین ثابت شده است، عزّت عَرَضی و غیر ذاتی که به افاضه خداوند متعال به آنها عنایت شده است، چنانکه در آیه دیگر است:
آل عمران/26 – تعز من تشاء و تذل من تشاء.
هر که را بخواهی عزیز می کنی و هر که را بخواهی ذلیل می کنی.
کفار و منافقین از این نعمت عظما محروم می باشند و در این مورد همیشه خوار و ذلیلند.
قرآن مجید در آیه دیگر طبق نظر حضرت در نهج البلاغه، عزّت را خاص خداوند دانسته، می فرماید:
یونس / 65 – ان العزه لله جمیعاً.
عزّت یکسره مخصوص خداوند است.
ونیز نهج البلاغه در مورد دیگرش به مضمون آیه شریفه سخن گفته است:
خطبه 95 – واعز به الذله.
خداوند، مردم ذلیل را به سبب پیغمبر، عزیز نمود.

5- چه مقدار از تقوی نیکو است

آل عمران/102 – یا ایها الذین امنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون.
ای کسانی که ایمان آوردید از خدا چنانکه شایسته پرهیزکاری است، باک داشته باشید و نمی میرید مگر اینکه مسلمان باشید.
حکمت 234 – اتق الله بعض التقی و ان قل واجعل بینک و بین الله ستراً و ان رق.
از خدا بترس ترسیدنی، اگر چه کم باشد و بین خود و خدای خویش پرده یی قرار بده اگر چه نازک باشد.
اشکال: قرآن کریم حد اعلای تقوی را مأمور به قرار داده و از مردم خواسته است و می فرماید: «چنانکه شایسته است، تقوی داشته باشید.»ولی نهج البلاغه مقدار کمی از تقوی را مطلوب و مأموربه نموده و آن مقدار را کافی می داند.
جواب: این دو مطلب با یکدیگر منافات ندارد زیرا هر دو قسم از تقوی، مطلوب و محبوب است اگر چه درجه اعلای آن اتمّ و ارجح است. و نیز می توان گفت مأمور به این دو امر، دو صنف مختلف از مردم می باشند؛ مأموربه در آیه شریفه، مردم مؤمن و مسلمانی هستند که گاهی خطا و گناهی از ایشان سر می زند ولی نوعاً به راه هدایت و رستگاری قدم می نهند و مخاطب در کلام حضرت، مردم جسور و بی باکی می باشند که پرده حرمات الهی را دریده و منغمر (6) در عصیان و طغیان گشته اند و جز پیروی خواهشهای نفسانی، کاری ندارند و غیر از مال و جاه و شهوت، برای ایشان قبله و معبودی نیست:
جاثیه /23 – افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوهً.
آیا کسی را که هوس خویش را به جای خدای خود گرفت، و خدا او را از روی علم به گمراهی کشید و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر دیده اش پرده افکند، دیده یی.
و ممکن است خطاب در آیه شریفه، شعاعش این گونه اشخاص را هم بگیرد و ایشان را هم به حد اعلای تقوی امر نماید ولی امر در نهج البلاغه، ممکن نیست. دسته اول یعنی مؤمنین، غالباً نیکوکار را شامل شود زیرا مستلزم تحصیل حاصل و لغویت چنین امری، نسبت به ایشان است.

6- فریب دادن دنیا، انسان را

جاثیه /35 – ذلکم بانکم اتخذتم ایات الله هزواً و غرتکم الحیوه الدنیا.
زیرا آیه های خدا را مسخره گرفتید و زندگی دنیا مغرورتان ساخت.
فاطر/5 – یا ایها الناس ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور.
ای مردم وعده خدا حق است، زندگی این دنیا فریبتان ندهد و شیطان فریبنده شما را به خدا غرّه نکند.
انعام /70 – و غرتهم الحیوه الدنیا.
زندگی دنیا، ایشان را غرّه ساخت.
خطبه 214 – و حقا اقول ما الدنیا غرتک و لکن بها اغتررت و لقد کاشفتک العظات و اذنتک علی سواء و لهی بما تعدک من نزول البلاء بجسمک والنقص فی قوتک اصدق و اوفی من ان تکذبک او تغرک و لرب ناصح لها عندک متهم و صادق من خبرها مکذب و لئن تعرفتها فی الدیار الخاویه والربوع الخالیه لتجدنها من حسن تذکیرک و بلاغ موعظتک بمحله الشفیق علیک والشحیح بک و لنعم دار من لم یرض بها داراً و محل من لم یوطنها محلاً و ان السعداء بالدنیا غداً هم الهاربون منها الیوم.
به حق و راستی می گویم دنیا ترا فریب نداده بلکه تو به آن فریفته شده یی. دنیا برای تو پندها هویدا ساخته و به مساوات و برابری آگاه کرده و به وعده هایی که به تو می دهد از قبیل رسیدن بلا به بدنت و کم شدن نیرویت، راستگوتر و باوفاتر است از اینکه با تو دروغ بگوید یا ترا بفریبد؛ ولی دنیا بسیار پند دهنده می باشد که در نظر تو، متّهم است و بسا خبر راستی از او هست که تکذیب می کنی. اگر بخواهی دنیا را در شهرهای ویران و خانه های خالی بشناسی، او را از جهت نیک یاد آوردن و رسا پند دادن، به منزله بهترین یار مهربان دلسوز می یابی؛ دنیا برای کسی که به آن دل نبسته و آن را محل اقامت قرار نداده سرای خوبی است. کسانی که امروز از دنیا گریختند، فردا در آخرت از سعادتمندان خواهند بود.
علی علیه السّلام شنید که مردی دنیا را نکوهش می کند، پس فرمود:
حکمت126 – و قد سمع رجلاً یذم الدنیا قال ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها المنخدع باباطیلها اتغتر بالدنیا ثم تذمها انت المترجم علیها ام هی المتجرمه علیک؟ متی استهوتک ام متی غرتک؟… ان الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار عافیه لمن فهم عنها و دار غنی لمن تزود منها و دار موعظه لمن اتعظ بها… فذمها رجال غداه الندامه و حمدها اخرون یوم القیامه… و وعظتهم فاتعظوا.
ای کسی که دنیا را نکوهش می نمایی، به نیرنگ دنیا فریفته شده یی و غرّه گشته یی و سپس او را نکوهش می کنی؟ تو بر آن ستم کرده یی یا او بر تو ستم نموده است؟ کی دنیا ترا گمراه کرده و فریفته است…؟ دنیا سرای راستی است برای کسی که باورش دارد و سرای ایمنی است برای کسی که بفهمد و سرای بی نیازی است برای کسی که از آن توشه گیرد و سرای پند است برای کسی که از آن پند گیرد… فردای پشیمانی (روز رستاخیز) مردانی دنیا را نکوهش می کنند و دسته دیگر آن را می ستایند… کسانی که دنیا پندشان داد و آنها پذیرفتند (دنیا را بستایند).
اشکال: پیداست که در آیات شریفه دنیا صریحاً به عنوان فریب دهنده مطرح گشته و غرور انسان به آن نسبت داده شده است و از طرف دیگر نهج البلاغه صریحاً این نسبت را نفی می کند و حضرت با توضیح و استدلال بیان می فرماید که دنیا علاوه بر اینکه فریب دهنده نیست بلکه پند دهنده و ناصح است.
جواب: شکی نیست که فریب دادن و غرّه ساختن، عمل شخص باشعور و صاحب ادراک است و نسبت دادن این عمل به دنیای غیر مدرک ممکن نیست مگر آنکه متضمّن نوعی از مجاز و به ملاحظه علاقه و اعتباری، مناسب باشد. علمای بیان در بحث معانی و فصل اسناد خبری، حقیقت عقلیه و مجاز عقلی (مجاز در اسناد) را تعریف و اقسام مختلف آن را با ذکر مثال بیان می کنند و در مقام تعریف آن می گویند: «هو اسناد الفعل او معناه الی غیر ما هو له عند المتکلم فی الظاهر بتاوّل» و سپس هر یک از قیود ذکر شده در تعریف را توضیح داده، وجه جامعیت و مانعیت بیان را تعریف می کنند که استقصای این بحث در این مقام لازم به نظر نمی رسد.
آنچه لازم است در اینجا متذکر شویم این است که علمای بیان در ضمن این بحث می گویند گاهی فعل را به غیر فاعل حقیقی از قبیل مصدر و اسم زمان و مکان و آلت و سبب و امثال آن اسناد می دهند و مثالهای بسیاری از قرآن و امثله عرب ذکر می کنند که تمام آنها از قبیل مجاز عقلی (مجاز در اسناد) می باشد مانند: «عیشه راضیه- نهاره صائم- نهر جار- بنی الامیر المدینه- واذا تلیت علیهم آیاتنا زادتهم ایماناً» و از جمله مثالهای مذکور باید سه آیه شریفه مورد بحث را قرار داد زیرا منظور علمای بیان این است که گاهی فعل را به فاعل حقیقی نسبت نداده، به سبب قوی و مؤثرش نسبت می دهیم چنانکه می گوییم این مسجد را فلان آیه الله ساخته و این شهر را آن سلطان بنا کرده است و منظور این است که آیه الله و شاه در ساختن آن بنا، سبب مؤثر بوده اند نه آنکه خود ایشان مهندسی و بنّایی آن را کرده باشند. همچنین است فریفتن دنیا انسان را که چون دنیا در این عمل سبب و مؤثر است فعل غرور را به او نسبت داده و در صورت او را فاعل قرار می دهیم ولی واضح است که این اسناد با تاوّل و اعتبار مناسب و به ملاحظه علاقه یی ست که نوع آن را در علم بیان توضیح می دهند و نه به طور حقیقت و اسناد الی ما هو له زیرا دنیا شاعر و عاقل نیست تا فریب دهد.
و باز نظیر این مطلب، آیه شریفه «یوم یقوم الحساب» است که چون بپا ایستادن، صفت انسان است نه صفت حساب و اسناد آن را به حساب، نمی توان حقیقت فرض کرد بلکه می گوییم اصل این جمله «یوم یقوم اهل الحساب لاجله» می باشد. همچنین در آیات شریفه مورد بحث، حقیقت و اصل کلام «اغتر اهل الدنیا بالدنیا» بوده است، یعنی در حقیقت فعل واقعی در اینجا لازم و از ماده اغترار است نه متعدی و از ماده غرور و تنها یک فاعل لازم دارد که آن هم خود انسان غره شده است ولی چون در این عمل، فریب دنیا نقش مؤثری داشته و آرایش و زیبندگی ظاهری آن سبب شده که انسان غرّه شود، جایز بلکه نیکو است که فعل غرور را به دنیا نسبت داده، انسان را مفعول آن قرار دهیم؛ به ملاحظه آنکه علمای ادب درباره مجاز و کنایه می گویند که این دو از تصریح ابلغ و اکدّ می باشند زیرا که در مجاز و کنایه بیان مطلب با ذکر دلیل است.
پس در اینجا می توان گفت که علی علیه السلام در بیان خویش این مجاز عقلی قرآن را توضیح داده و تشریح نموده است تا نادانان راحت طلب، به ظاهر آیات شریفه توجه ننمایند و مانند آن بی خردی که نزد آن حضرت دنیا را نکوهش می کرد، تقصیر معاصی و اعمال زشت خود را یکسره به گردن دنیا نیندازند و خود را تنزیه و تبرئه ننمایند.

7- در بیان کید و نیرنگ

قرآن مجید در آیات بسیاری، از کید (مکر ونیرنگ) نکوهش نموده است:
طور/42 – ام یریدون کیداً فالذین کفروا هم المکیدون.
یا آنکه کسانی که کافرند، قصد نیرنگی دارند [در حالی که] خودشان از نیرنگ خوردگانند.
این آیه در جواب کسانی نازل شده است که به نبی اکرم (ص) نسبت کهانت و جنون و شعر می دادند.
یوسف /28 فلما رای قمیصه قد من دبر قال انه من کیدکن ان کید کن عظیم.
چون شوهر زلیخا دید که پیراهن یوسف از پشت دریده است، گفت: این از نیرنگ شما است و نیرنگ شما زنان، بزرگ است.
فیل/2 – الم یجعل کیدهم فی تضلیل؟
مگر پروردگارت نیرنگ اصحاب فیل را در گمراهی قرار نداد؟
انبیاء/70 – و ارادوا به کیداً فجعلناهم الاخسرین.
کفّار نسبت به ابراهیم قصد نیرنگی داشتند و ما ایشان را زیانکار نمودیم.
علی علیه السلام چون اصحابش را به جنگ با مردم شام دعوت می کرد و آنها تسامح و تعلل می کردند، ایشان را در مخیله گرد آورد و خطبه مفصّلی ایراد فرمود که در ضمن آن خطبه می فرماید:
خطبه 34 – تکادون و لا تکیدون.
به شما نیرنگ می زنند و شما نیرنگ نمی زنید.
اشکال: قرآن مجید در آیات شریفه ذکر شده از کید و نیرنگ نکوهش نموده و ستم و اعمال زشت کفار را نیرنگ نامیده است در صورتی که حضرت در نهج البلاغه به تلویح و اشاره، امر به کید نموده است و گویا به اصحابش می فرماید: چرا باید مردم شام به شما نیرنگ بزنند و شما ساکت می نشینید، شما هم به آنها نیرنگ بزنید.»
جواب: کید را چنین تعریف می کنند: «الکید السعی فی فساد الحال علی وجه الاحتیال – تقول کاده یکیده کیداً فهو کائد له اذا عمل فی ایقاع الضرر به علی وجه الحیله علیه» و خلاصه معنی این تعریف، این است که نیرنگ کوششی است که بر زیان دیگری به طور پوشیده و خفی انجام می شود و گاهی لفظ کید، در مجرد عملی که به طور پوشیده و پنهان انجام می شود، استعمال می گردد اگر چه نتیجه اش به زیان دیگری نباشد بلکه نصرت و غلبه حق باشد که در این مورد به تدبیر و چاره جویی تفسیر می شود مانند تدبیری که حضرت یوسف به الهام الهی برای نگه داشتن برادر عزیزش نمود و دستور داد جام شاهانه را در بار او بگذارند و سپس فریاد بزنند، جام شاه گم شده است و چنین وانمود کنند که برادر یوسف دزدیده است. قرآن مجید پس از بیان این داستان می فرماید: «کذلک کدنا لیوسف.»(7) یعنی: «این گونه برای یوسف تدبیر و چاره جویی نمودیم.» ودر آیه دیگر نیز کلمه کید را به خود نسبت داده و می فرماید: «والذین کذبوا بایاتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون و املی لهم ان کیدی متین.» (8) یعنی: «کسانی که آیه های ما را دروغ شمردند، ازآنجا که نمی دانند، به دامشان خواهیم آورد و مدت زمانی به آنان مهلت می دهیم، بدرستی که تدبیر من بسیار محکم است.»
و گاهی کلمه کید به عنوان صنعت «مشاکله» و «مزاوجه» که از محسنات لفظیه علم بدیع است، بکار می رود و صنعت مشاکله این است که لفظی را به واسطه آنکه قرین و ردیف لفظ دیگری واقع شده است، مشاکل و مشابه آن بیاورند در صورتی که حق این بود که لفظ دیگری آورده شود مانند: لب سؤال سزاوار بخیه بیشتر است
عبث به خرقه خود بخیه می زند درویش
و مانند آیات شریفه «ان المنافقین یخادعون الله و هو خادعهم» (9) و «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم» (10) و هم چنین «تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک» (11)
مثلاً در آیه اول خدعه را به خویش نسبت داده است با وجود آنکه او خادع نیست ولی فقط به جهت مشاکلت لفظی این کلمه آورده شده است.
شیخ توسی- رضوان الله علیه- این معنی مشاکلت و نیز معنی تدبیر و چاره جویی را که سابقاً ذکر شد، در تفسیر آیه شریفه «انهم یکیدون کیداً و اکید کیداً» (12) چنین بیان فرموده است که: «ای اجازیهم علی کیدهم و سمی الجزاء علی الکید باسمه لازدواج الکلام وقیل المعنی انهم یحنالون لهلاک النبی واصحابه وانا اسبب لهم النصر والغلبه واقوی دواعیهم الی القتال فسمی ذلک کیدا من حیث یخفی علیهم ذلک.»(13)
و نیز همین دو تفسیر را در آیه شریفه «و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین »(14)
نقل نموده است می گوید: «قیل فی معنی الایه قولان: احدهما قال السدی، مکروا بالمسیح بالحیله علیه لقتله و مکر الله بردهم بالخیبه لالقائه شبه المسیح علی غیره. الثانی مکروا باضمار الکفر و مکر الله بمجازاتهم علیه بالعقوبه والمکر و ان کان قبیحاً فانما اضافه الی نفسه لمزاوجه الکلام.»(15)
بنابراین معنی جمله نهج البلاغه کاملاً روشن می گردد زیرا از طرفی شرط مشاکلت که اقتران لفظ کید است در آن جمله موجود است، لذا معنی چنین می شود که «مردم شام با شما نیرنگ می زنند و شما جزای نیرنگ آنها را نمی دهید» و از طرف دیگر، معنی تدبیر و چاره جویی در آن جمله، کاملاً روشن و هویدا است.

8- آیا هدایت مردم به عهده پیغمبر است ؟

قصص/56 – انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء و هو اعلم بالمهتدین.
تو نمی توانی هر که را دوست داری هدایت کنی، بلکه خدا هر که را بخواهد، هدایت می کند و او اهل هدایت را بهتر می شناسد.
یونس/43 – افانت تهدی العمی ولو کانوا لا یبصرون.
مگر تو می توانی کورانی را که نمی بینند، هدایت کنی؟
به عبارت دیگر، یعنی تو نمی توانی کسانی را که دل روشن ندارند، هدایت کنی.
زخرف /40 – افانت تسمع الصم او تهدی العمی و من کان فی ضلال مبین.
مگر تو می توانی کران را شنوا کنی یا کوران و کسانی که در گمراهی آشکارند، هدایت کنی؟»
نحل/37 – ان تحرص علی هداهم فان الله لایهدی من یضل و ما لهم من ناصرین.
اگر به هدایت کردنشان، اشتیاق داری خداوند کسی را که محکوم به گمراهی نموده، هدایت نمی کند و ایشان را یاورانی نیست.
بقره/272 – لیس علیک هداهم و لکن الله یهدی من یشاء.
هدایت ایشان به عهده تو نیست بلکه خدا هر که را بخواهد، هدایت می کند.
خطبه 1- فهداهم به من الضلاله وانقذهم بمکانه من الجهاله.
خداوند به وسیله پیغمبر، مردم را از گمراهی به هدایت کشانید و به سبب شخصیت او ایشان را از نادانی، رهایی بخشید.
اشکال: قرآن مجید در پنج آیه مذکور و همچنین آیات دیگری، هدایت مردم را از عهده پیغمبر سلب نموده و وظیفه آن حضرت ندانسته است و چنانکه از تاریخ پیداست، نبی اکرم (ص) به هدایت ایشان بسیار علاقه داشت و کوشش می کرد. ولی آیاتی در قرآن مجید برای انصراف آن حضرت نازل می شد. اما نهج البلاغه هدایت ایشان را به وسیله ی آن حضرت، ثابت نموده است. پس اگر عبارت نهج البلاغه را موجبه جزئیه بدانیم آیات شریفه را که از بعضی از آنها سالبه کلیه، بدست می آید، تناقض و تخالف پیدا می شود.
جواب: درباره این موضوع چون علاوه بر جمله نهج البلاغه، آیاتی هم از خود قرآن مجید که منافات ظاهری با پنج آیه مذکور دارد، وارد شده است مانند آیه شریفه: «و انک لتهدی الی صراط مستقیم.»(16) یعنی: « همانا تو، به راهی راست، هدایت می کنی.»
مفسرین این تنافی و رفعش را چنین توضیح می دهند:
هدایت دو معنی دارد: 1) ارائه طریق و 2) ایصال الی المطلوب که معنی اول را در فارسی، راهنمایی و معنی دوم را رسانیدن به هدف، باید تفسیر نمود. مثلاً اگر شخصی آدرس منزلی را از شما پرسید اگر شما با سر و انگشت اشاره و با زبان راهنماییش نمودید، این ارائه طریق است ولی اگر دست او را گرفتید و به در منزل بردید، این ایصال الی المطلوب است.
اینک در مورد ما نحن فیه می گوییم: اگرانبیا فقط مأمور به راهنمایی و بیان اعمال نیک و بد و موجبات سعادت و شقاوت و خلاصه نشان دادن راه بهشت و جهنم باشند، وظیفه ایشان ارائه طریق است و اگر مأموریت آنها چنین باشد که کلیه افراد بشر را که در دسترس آنها و در حوزه مأموریت ایشانند، مؤمن و موحد و خداشناس و خلاصه، اهل بهشت کنند، باید بگوییم وظیفه ایشان، ایصال الی المطلوب است.
مفسرین می گویند به طور قطع و مسلم می دانیم که وظیفه پیغمبران هر چند اشرف و افضل آنها خاتم انبیا باشد ارائه طریق است نه ایصال الی المطلوب، زیرا در میان افراد بشری که سخنان انبیا را می شنوند، فرعونها و نمرودها و ابوجهل ها پیدا می شوند که بسیار لجوج و سرسخت و عنود و بدبختند که خداوند درباره آنها به رسول محترمش چنین می فرماید:
فرقان/ 43و44 – ارایت من اتخذ الهه هواه افانت تکون علیه وکیلاً ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلاً.1
مگر کسی را که هوس خویش را خدای خود گرفته، ندیده ای؟ مگر تو می توانی وکیل و کارگزار او باشی؟ مگر می پنداری بیشتر این مردم می شنوند یا می فهمند؟ ایشان جز مانند حیوانات نیستند بلکه روش آنها گمراهانه تر است.
اگر اینگونه مردم و پیغمبران هزار سال عمر کنند و اینها بگویند و آنها بشنوند، نتیجه همان قول سعدی است که:
بر سیه دل چه سود خواندن وعظ؟
نرود میخ آهنین بر سنگ
بلکه علاوه بر آنکه سخنان نرم و پر مهر ایشان بر دل سخت تر از سنگ خارای آنها کوچکترین تأثیری نمی کند، بر شقاوت و خسارت آنها نیز افزوده می گردد و پیغمبران را مجنون و ساحر و کاهن و شاعر می خوانند «و لا یزید الظالمین الا خساراً.»(17)
بنابراین روشن می شود که آیات شریفه یی که هدایت را از گردن پیغمبر بر می دارد، هدایت به معنی ایصال الی المطلوب یا نسبت به اینگونه کوردلان است، و آیاتی که هدایت را به آن حضرت نسبت می دهد و همچنین جمله نهج البلاغه که افرادی را به سبب آن مشعل هدایت، مهتدی دانسته است، هدایت به معنی ارائه طریق و نسبت به افرادی چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار است که چون دل روشن و گوش شنوا داشتند و لجاج و عناد را کنار گذاشته بودند و منصفانه قضاوت می کردند، از همان ارائه طریق نبی اکرم(ص) به سرمنزل مقصود و سعادت ابدی رسیدند.

9- پیغمبر و امام، تابع هوس مردم نمی شوند.

انعام / 56و57 قل انی نهیت ان اعبد الذین تدعون من دون الله قل لا اتبع اهوائکم قد ضللت اذاً و ما انا من المهتدین قل انی علی بینه من ربی و کذبتم به.
بگو: من از پرستیدن آن چیزها که شما به غیر خدا می خوانید، ممنوع شده ام. بگو: من هوسهای شما را پیروی نمی کنم وگرنه گمراه می شوم و از هدایت شدگان نخواهم بود. بگو: من از پروردگارم حجتی با خویش دارم که شما آن را تکذیب کرده اید.
جاثیه/18 – ثم جعلناک علی شریعه من الامر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذین لا یعلمون.
آنگاه ترا بر طریقی از دین قرار دادیم، ازآن پیروی کن و از هوسهای مردمی که دانش ندارند، پیروی مکن.
شوری/15 – فلذلک فادع واستقم کما امرت و لا تتبع اهواءهم.
به این دین دعوت کن و چنانکه مأمور شده یی، استوار باش و از هوسهای ایشان پیروی مکن.
بقره/120- و لئن اتبعت اهواءهم بعد الذی جاءک من العلم مالک من الله من ولی و لانصیر؟
اگر با وجود دانشی که سوی تو آمده است پیروی هوسهای ایشان نمایی از جانب خدا دوست و یاور نخواهی داشت.
جماعتی که در جنگ صفین با امیرالمؤمنین مخالفت نمودند و با وجود آنکه آن حضرت با امر حکمین مخالفت شدید می فرمود، آنها از حضرت متابعت نکردند و جز به حکمیت راضی نشدند و پس از امر حکمین نیز با آن حضرت مخالفت نمودند و جنگ نهروان را بپا کردند، به نام خوارج خوانده می شوند. علی علیه السلام قبل از جنگ نهروان، عبدالله بن عباس را فرستاد تا با ایشان صحبت و مباحثه کند و خود آن حضرت هم چند جلسه با ایشان صحبت فرمود، ولی سودی نبخشید.
در یکی از آن جلسات که ایشان را موعظه می کرد چنین فرمود:
خطبه 36 – و قد کنت نهیتکم عن هذه الحکومه فابیتم علی اباء المخالفین المنابذین حتی صرفت رایی الی هواکم و انتم معاشر اخفاء الهام سفهاء الاحلام.
من شما را از حکومت حکمین باز داشتم و شما چون مخالفین پیمان شکن، امتناع ورزیدید تا رأی خود را به هوس شما برگردانیدم؛ شما گروهی سبکسر و سفیه و بی خردید.
اشکال: قرآن کریم در چهار آیه مذکور نبی اکرم را از متابعت هوسهای مردم نهی می کند و بلکه آن حضرت را تهدید می نماید که اگر چنین کنی خدا دوست و یاور تو نخواهد بود و حق هم همین است همیشه باید مردم از رهبر و پیشوای خود متابعت کنند نه آنکه رهبر و پیشوا مطابق هوس و خواهش آنها رفتار کند تا در نتیجه آنها رهبر و پیرو شوند، ولی ظاهر جمله امیرالمؤمنین که به خوارج می گوید «و صرفت رایی الی هواکم…» با این مطلب منافات دارد، زیرا مفاد آن جمله این است که در موضوع حکمین من از شما متابعت کردم. در اینجا خود آن حضرت اقرار می نماید که تابع شما شدم و از نظر واقع و تاریخ هم که چنین بوده است بالاخره موضوع حکمین واقع شد پس حل مطلب چیست؟
جواب: در مقام جواب این اشکال سه مطلب باید تجزیه و تحلیل شود:
1- نهی از متابعت هوسهای مردم در چگونه مطالبی است؟
2- این نهی تا چه درجه قوت دارد و رهبر تا چه حدی باید ایستادگی کند؟
3- تجزیه و تحلیل جمله: «و صرفت رایی الی هواکم.»
مطلب اول: چنانکه از صدر و ذیل آیات شریفه پیداست نهی، از متابعت هوسهای مردم در ارکان دین و حدود و نوامیس الهی است نه در امور اجتماعی و مطالبی که دین در آنها اظهار نظری نفرموده است مخصوصاً در مواردی که مراد از مردم، اصحاب و یاران پیغمبر و امام باشد، چنانکه مفسرین تمامی آیات مذکور را به نهی از متابعت هوسهای کفار و مشرکین معنی نموده، می گویند اگر چه ظاهر خطاب متوجه نبی اکرم(ص) می باشد ولی چون خداوند متعال می داند که آن حضرت هرگز متابعت ایشان نخواهد نمود، پس مقصود به خطاب، امت آن حضرت می باشند.(18)
اما در امور اجتماعی مانند تنظیم صفوف جنگ و تعیین زمان و مکان آن، آن حضرت مأمور به مشورت با اصحاب خویش بوده است، چنانکه در فصل دوم تحت عنوان ترغیب به مشورت بیان شد و پیداست که مخالفت علی علیه السلام با اصحابش بوده و نیز در موضوع متارکه و عدم متارکه جنگ واقع شده است.
مطلب دوم: راجع به مقدار قوت این نهی و ایستادگی رهبر باید گفت که رهبر و پیشوا تا نهایت درجه قدرت خویش باید با مردم مخالفت کند ولی اگر لجاج و عناد آنها به سرحد کشتن رهبر و پیشوا رسید و یا آنکه تالی، افسدی پیدا می کرد، نباید پیشوا تن به کشتن دهد و در مخالفت اصرار ورزد چنانکه مخالفت کفار قریش با نبی اکرم در مکه به این حد رسید که به کشتن حضرتش تصمیم گرفتند و در آنجا پیغمبر اکرم به دستور خدای متعال ایشان را رها کرد و به مدینه هجرت فرمود. همچنین در موضوع مصالحه خطی که در جنگ حدیبیه بین نبی اکرم و سهیل بن عمرو نوشته می شد و علی علیه السلام کاتب آن بود در ابتدا نیز مرقوم داشت: «هذا ما تصالح علیه محمد رسول الله و سهیل بن عمرو» در اینجا نیز سهیل مخالفت کرد و گفت باید کلمه رسول الله حذف شود اگر ما او را به رسالت باور می داشتیم که با او نمی جنگیدیم. پیغمبر اکرم برای اینکه امر مصالحه به تعویق نیفتد به علی علیه السلام فرمود: «همانطور که می گوید بنویس و برای تو هم چنین روزی پیش خواهد آمد.»
این جمله نبی اکرم اشاره بود به مصالحه خطی که در خاتمه جنگ صفین بین علی علیه السلام و معاویه نوشته شد. در آنجا ابتدا کلمه «علی امیر المؤمنین» را نوشتند، سپس معاویه و عمر و عاص با کلمه «امیر المؤمنین» مخالفت کردند و پس از گفتگوهای بسیار علی علیه السلام دستور داد، حذف کنند.(19)
و اما در موضوع مخالفت اصحاب با آن حضرت، مورخین چنین می گویند که «پس از آنکه شامیان پانصد قرآن بر سر نیزه نمودند و گفتند بیایید هر دو دسته به حکم قرآن تن دهیم و یکدیگر را نکشیم، علی علیه السلام به اصحابش فرمود این عمل خدعه و نیرنگ است شامیان چون خود را در معرض شکست دیده اند، چنین نیرنگی زده اند… ولی آنها گوش نکردند و قریب بیست هزار لشکر آن حضرت که بعداً از خوارج شدند نزدش آمدند و گفتند اگر دستور متارکه جنگ ندهی و مالک اشتر را از جبهه جنگ برنگردانی تو را می کشیم و یا دست بسته تحویل دشمن می دهیم. علی علیه السلام و مالک اشتر با آنها بسیار صحبت کردند ولی ابداً تأثیر نکرد تا بالاخره آن حضرت فرمود من دیروز امیر شما بوده ام و امروز مأمور شما شده ام. بر من نیست شما را به کاری که اکراه دارید، به اجبار وادار کنم. سپس در موضوع تعیین حکم با آن حضرت مخالفت کردند و هر چند که فرمود معاویه آن کس را که دوست داشته و برای این امر لایق می دانسته تعیین نموده است من هم ابن عباس را لایق می دانم و او را انتخاب می کنم؛ ایشان بهانه ها آوردند و در مخالفت خود سرسخت ایستادند و علی رغم آن حضرت، همواره از ابو موسی اشعری نام بردند تا بالاخره آن امام ساکت شد و در گوشه یی نشست. پس پیداست که علی علیه السلام بیش از این مقدار نمی توانست مخالفت کند زیرا به قیمت جانش تمام می شد و آن به صلاح اسلام نبود؛ چنانکه بودن پیغمبر در مکه و ادامه تبلیغ چون به قیمت جانش تمام می شد و اسلامی پایه نمی گرفت و بارور نمی گشت، در مخالفت اصرار نکرد وآنها را رها نمود.»
مطلب سوم: ممکن است با وجود آنچه ذکر شد کسی بگوید جمله علی علیه السلام: «و صرف رایی الی هواکم» دلالت دارد بر اینکه من با شما هم عقیده شدم در صورتی که آن حضرت چنین سخنی نباید بگوید ولی چنین توهمی در این مقام بکلّی
بی مورد است زیرا:
اولاً- حضرت در مقام محاجه با خصم است و باید آنچه خصم را مجاب می کند، بگوید. او هرگز نخواهد فرمود من با شما هم عقیده شدم.
ثانیاً- صدر و ذیل این جمله که نکوهش و مذمت آنها را شامل است و سفاهت و سبک مغزی ایشان را بیان می کند با این معنی مناسب نیست.
ثالثاً- مفردات و هیئت ترکیبیه خود جمله این توهم را نفی می کند و بلکه این جمله را باید از شاهکارهای بلاغت، مانند تمام نهج البلاغه بحساب آورد زیرا آن حضرت در این جمله عقیده خویش را به لفظ «رأی» و عقیده خصم را به لفظ «هوی» تعبیر فرموده است و در بین الفاظی که برای عقیده قلبی در عربی وضع شده است و شاید شماره آنها از سی متجاوز باشد مانند: «ظن، وهم، علم، هوی، خیال، اعتقاد، نظر» از لحاظ مطابقت و عدم مطابقت با واقع، لفظ رأی در عالیترین درجه آنها و لفظ هوی در نازلترین درجه آنها می باشد. زیرا در لفظ رأی عقیده ی قلبی به دیدن به چشم تشبیه شده است، که احتمال خطا و اشتباهی درآن نیست و همان لفظ دیدن به چشم برای عقیده قلبی هم به کار رفته است. و ثانیاً موافقت این دو عقیده را با هم به لفظ «صرف» (بر گردانیدن) تعبیر فرموده است. پس باید گفت که معنی جمله این است: «انکار و مخالفت شما به سرحدی رسید که من مجبور شدم رأی روشن و مطابق با حق و واقع خویش را که در طریق مستقیم خود می رفت، به سوی هوس غلط و خواهش نفسانی گمراه شما برگردانم.»
و از همه مهمتر اینکه عمل را به خود نسبت داده و به طریق فعل مجهول نفرموده است که رأی من به هوای شما برگشت، زیرا بسیار واضح است که برای انسان هیچ گاه ممکن نیست عقیده قلبی خود را به معتقد دیگری برگرداند مخصوصاً در موردی که عقیده خود را مطابق واقع و عقیده دیگر را مخالف آن می داند. پس از این معنی می فهمیم که مقصود، موافقت در مقام عمل است که به صورت سکوت و گوشه گیری واقع شد، و اگر تصریح به آن می نمود نکات و لطایف ادبی مذکور مراعات نشده بود.
آنچه تا اینجا بیان کردیم، برخی از روابط نهج البلاغه با قرآن بود، نه همه آن، زیرا استخراج کامل روابط را اینجانب نمی توانم ادعا کنم و چنانکه در جزوه «بررسی نهج البلاغه و اسناد آن» توضیح داده ایم، بررسی کامل زمانی ممکن است که شخص تمام قرآن و نهج البلاغه را حفظ کرده و حاضرالذهن باشد. ما می توانیم بگوییم: قرآن با نهج البلاغه هیچ گونه مخالفتی ندارد بلکه علی علیه السلام تمام قرآن را در وجود خویش حفظ کرده و از اسرارش آگهی یافته و قرآن با گوشت و خون علی عجین گشته است؛ علی علیه السلام قرآن را بهترین هادی و رهبر می داند، بهترین مقتدای روشنگر می داند که هنگام فتنه و بلا و مصیبت باید به آن پناه برد و از انوار معنویش استمداد جست. علی علیه السلام، در بسیاری از موارد به قرآن استناد جسته و در 3 خطبه مفصل، آیات و سوره هایی از قرآن مجید را تفسیر کرده است، «علی مع القرآن والقرآن مع علی…».

پی نوشت ها :

1- مُـوهِـم: به وهم افکننده.
2- نساء/49.
3- نجم/32.
4- منطوق: معنی و آنچه از نطق کسی فهمیده می شود.
5- شوری/40.
6- منغمر: غریق، فرو رفته، غرق در چیزی.
7- یوسف/76.
8- اعراف/ 182 و 183.
9- نساء/142.
10- بقره/194.
11- مائده/116.
12- طارق/15 و 16.
13- تفسیر تبیان، شیخ توسی، ج10، ص 327، انتشارات مکتب الاعلام الاسلامی.
14- آل عمران/54.
15- تفسیر تبیان، ج2، ص 476.
16- شوری/52.
17- اسراء/82.
18- تفسیر تبیان، ج9، ص 152.
19- منهاج البراعه، ج4، ص 102، تألیف علامه میرزا حبیب الله هاشمی، مصحح سید ابراهیم میانجی، انتشارات اسلامیه.
منبع: مصطفوی،‌ سید جواد،‌ (1301)، رابطه نهج البلاغه با قرآن،‌ تهران: انتشارات بنیاد نهج البلاغه ، 1386، چاپ چهارم.

نویسنده: دکتر سید جواد مصطفوی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 14 =