زبیر که یکی از سرداران بزرگ سپاه اسلام، و در جریانات غصب خلافت و سقیفه نیز از همراهان امیرالمؤمنین(ع) بود،(1) از همین سوراخ گَزیده شد و خرمن بصیرتش به باد فنا سپرده شد.

نویسنده : محمد قربانی مقدم

زبیر و فرزندش …

زبیر که یکی از سرداران بزرگ سپاه اسلام، و در جریانات غصب خلافت و سقیفه نیز از همراهان امیرالمؤمنین(ع) بود،(1) از همین سوراخ گَزیده شد و خرمن بصیرتش به باد فنا سپرده شد.

حضرت علی(ع) در تحلیل روند سقوط او به این نکته اشاره نموده و آنچه باعث گمراهی زبیر شد را فرزند مشئومش عبدالله می داند:
«مَا زَالَ الزّبَیر رَجلاً منَّا أهلَ البَیت حَتَّی نَشَأ ابنه المَشئوم عَبدالله»(2)
زبیر “دمادم” از ما اهل بیت شمرده می شد تا اینکه فرزند بَدیُمنش، عبدالله بزرگ شد.(3)
«زبیر» نتوانست بارِ «نجواهای شبانه» و «ملامت های دشمنانه ی دوستان» نزدیکی چون فرزند را تحمل کند و همین امر او را به ورطه ی هلاکت رساند. انسان باید به شدت مواظب به «گوش خواندن»های اطرافیان خود باشد. این خطری است که تنها از ناحیه ی نزدیکان ایجاد می شود؛ زیرا انسان هرگز با به «گوش خواندن» غریبه ها به ورطه ی نابودی نمی افتد. هر چه دوستِ این چنینی به «زبیر»ها نزدیک تر باشند، آسیبِ این چنینی اش بیشتر.
مهم ترین جایی که زبیر از فرزندش ضربه خورد، پیش از شروع جنگ جمل بود. امیرالمؤمنین(ع) طی مذاکره ای که با او انجام دادند و با یادآوری توصیه های پیامبر(ص) مبنی بر شقاوت کسانی که با علی(ع) در افتند، او را متقاعد کردند که دست از فتنه گری بردارد؛ و از او نیز بالاخره پذیرفت… اما در بازگشت و با گفتگو با این مشاورِ از همه کس نزدیک تر جنگ با امام(ع) را برمی گزیند!(4)
در کتاب الجمل آمده است: امیرالمؤمنین قبل از آغاز جنگ سوار بر الاغ رسول خدا(ص) شدند و زبیر را صدا زدند. آن قدر به هم نزدیک شدند که گردن مرکب هایشان به هم می رسید. حضرت به او گفت: به یاد داری فلان روز که مرا در بغل گرفتی؛ پیامبر به تو فرمود: آیا علی را دوست داری؟ تو گفتی: بله به خدا قسم. و چرا دوست نداشته باشم که علی برادر و پسر دائی من است. پیامبر فرمود: او به زودی با تو می جنگد در حالی که تو ظالمی!
زبیر گفت: بله به یاد دارم.
حضرت فرمود: به یاد داری فلان روز پیامبر این سخن را تکرار کرد؟ زبیر باز گفت: بله به یاد دارم، اما روزگار این مطلب را از حافظه ی من پاک کرده بود، اگر فراموش نکرده بودم هرگز با تو نمی جنگیدم.
امام(ع) به او فرمود: هنوز دیر نشده است. گفت: من خجالت می کشم از حرف خود برگردم! امیرمؤمنان به او گفت: عارِ جهنم از عارِ این دنیا بیشتر است… خلاصه زبیر راضی شد از جنگ کناره گیری کند اما …. امان از اطرافیان! امان از حلقه ی اول دوستان.(5)
وقتی اولین حلقه از افراد پیرامونی انسان [خانواده] چنین مورد هشدار قرآن و نهج البلاغه واقع می شود حال و حساب سایر اطرافیان مشخص می نماید. این یک واقعیت است؛ باید به شدت مراقب تأثیرات (مثبت، منفی، خاکستری) اطرافیان بود.
بدیهی است، میزان مواظبت باز تأثیر، به اختلاف افراد تغییر می یابد؛ هر اندازه، فردی از جایگاه مهم تری برخوردار باشد، طبعاً مورد حرص و طمع افزون تری قرار خواهد گرفت و نزدیکان او بیشتر سعی می کنند با نفوذ در او از امکانات (و رانت و ویژه خواری) در جهت منافع خود استفاده نمایند که این امر، دقت بیشتری را نیز می طلبد.

مشورت و بصیرت

تأثیر اطرافیان در فکر و عمل، که از آفات بصیرت خواندیمش، می تواند خود صورت و لباس مثبتی به خود گیرد و نه تنها مشکلی در شناخت صحیح ایجاد نکند بلکه مکمل آن نیز باشد. البته این بدان معنا نیست که مشورت از مقوله های مطلق است که با هر کس و هر زمانی مفید باشد، بلکه، برای بهره مندی از ابزار ازدیاد بصیرت، باید بصیر بود و طرف مقابل مشورت را نیز لحاظ کرد. از این رو حضرتش در منشور حکومتی که برای مالک اشتر می نویسد، او را نسبت به اطرفیان هشدار داده: و با دلالت بر اصول روانشناسی، نتایج و آثار مشاوره با افراد گوناگون و روحیات مختلف را برای مالک تبیین کرده و نسبت به انتخاب مشاور هشدارش می دهد:
«وَ لَا تدخلَنَّ فی مَشورَتکَ بَخیلًا یَعدل بکَ عَن الفَضل وَ یَعدکَ الفَقرَ وَ لَا جَبَاناً یضعفکَ عَن الأمور وَ لَا حَریصاً یزیّن لَکَ الشَّرَهَ بالجَور فَإنَّ البخلَ وَ الجبنَ وَ الحرصَ غَرَائز شَتَّی یَجمَعهَا سوء الظَّنِّ بالله إنَّ شَرَّ وزَرَائکَ مَن کَانَ للأشرَار قَبلَکَ وَزیراً وَ مَن شَرکَهم فی الآثَام فَلَا یَکونَنَّ لَکَ بطَانَهً فَإنّهم أعوَان الأثَمَه وَ إخوَان الظَّلمَه وَ أنتَ وَاجدٌ منهم خَیرَ الخَلَف ممَّن لَه مثل آرَائهم وَ نَفَاذهم وَ لَیسَ عَلَیه مثل آصَارهم وَ أوزَارهم وَ آثَامهم»؛
بخیل را در مشورت خود دخالت مده، زیرا تو را از احسان منصرف، و از تهی دستی و فقر می ترساند، و نیز با افراد ترسو مشورت مکن، زیرا در کارها روحیه ات را تضعیف می نمایند. همچنین حریص را به مشاورت مگیر که حرص را با ستمگری در نظرت زینت می دهد. (همه ی آنچه درباره این افراد گفتم) به خاطر این است که بخل و ترس و حرص و غرائز و تمایلات متعددی هستند که جامعه آنها سوء ظن بخدای بزرگ است. بدتری وزراء کسانی هستند که وزیر زمامداران بد و اشرار پیش از تو بوده اند، کسی که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشته نباید جزوِ صاحبان سر تو باشد. آنها همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند، در حالی که تو بهترین جانشین را از میان مردم بجای آنها خواهی یافت: کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از آنان نیستند و در مقابل، بار گناهان آنها را بر دوش ندارند. از کسانی که با ستمگران در ستمشان همکاری نکرده و در گناه، شریک آنان نبوده اند.(6)
علی بن ابی طالب، در این نامه از مشورت با دو گروه نهی می کند؛ افرادی با صفاتی چون بخل و ترس و حرص و نیز کسانی که کارگزار طاغوت بوده اند. ایشان خود، با امثال طلحه و زبیر مشورت نکرد. همین مسئله باعث اعتراض آنان شد. ایشان در پاسخ، پیروی از احکام قرآنی و سنت های نبوی را منبعی قانع کننده برمی شمارد و (چون مشورت با طلحه و زبیر، پیامدهای منافی با آن ها دارد) مشورت با اینان را مورد نیاز نمی انگارد.
«فَلَمَّا أفضَت إلَیَّ نَظَرت إلَی کتَاب الله وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أمَرَنَا بالحکم به فَاتَّبَعته وَ مَا استَنَّ النَّبی (ص) فَاقتَدَیته فَلَم أحتَج فی ذَلکَ إلَی رَایکمَا وَ لَا رَأی غَیرکمَا وَ لَا وَقَعَ حکمٌ جَهلته فَأستَشیرَکمَا وَ إخوَانی منَ المسلمینَ»(7)؛
اشتباه تاریخی [و صد البته تاریخ ساز] مسیحیان در پیروی از دشمنی که زمان طاغوت، در صفِ مخالفانِ مسیح به خاک و خونشان کشیده بود، پس از آن به میان آنها نفوذ کرد و به عنوان یکی از رهبران‌ آن ها انتخاب شد و پس از چندی پایه و اساس تحریف و انحراف در تعالیم عیسوی را بنیان نهاد، درس عبرتی می تواند باشد برای همه ی کسانی که با توجیه استفاده از تخصص و تجربیات، کارگزاران دوران طاغوت را در حاکمیت وارد می کنند.
پس از عروج عیسی(ع)، فردی که نام او شائل بود و بعدها به پولس مشهور شد ظهور کرد؛ پولس از بزرگان یهود بود که بر منطق و فلسفه تسلط بسیار داشت و در زمان عیسی(ع) سردمدار مبارزه با او بود. وی عامل قتل یکی از طرفداران بزرگ عیسی(ع) به نام استیفن بود، به گونه ای که خود حکم اعدام او را خواند …. با استقرار پولس در دمشق، عالمان مسیحی هشدار دادند: به زودی فتنه ی دیگری سر بر خواهد آورد و هزاران نفر را به کام مرگ خواهد برد. اما پولس چنین نکرد؛ او در آغاز به مردم چنین گفت که تاکنون اشتباه کرده و به خطا رفته است و عیسای شهید را در حالتی بین خواب و بیداری دیده است و به او سفارش کرده که اگر چه تاکنون جنایات بسیاری مرتکب شده ای، هم اکنون از آن دست بکش و در راه خدا قرار بگیر. این خبر به یکباره جهان مسیحیت را شادمان ساخت. آنان گمان کردند بزرگترین دشمنشان هم اکنون به دوست تبدیل شده … همه ی حواریون، جذب او شدند. در میان حواریون برنابا از همه آگاهتر بود؛ پس از مدتی به اندیشه ی التقاطی و انحرافی او پی برده بود. از این رو به او می گفت آنچه می گوید با انجیل مغایرت دارد. اما پولس چنین پاسخ می داد که تفسیر تو از انجیل چنین است و این تفسیر من است. سپس پولس در نخستین مرحله به برنابا حمله کرد و گفت او منحرف شده است… . وی در انجیل خود، عیسی(ع) را پسر خدا خواند.(8)
از جمله اندیشه های انحرافی که او در دین مسیحیت ایجاد کرد، عبارتند از:
1- خدا بودن عیسی(ع)؛
2- یهودی ستیزی؛
3- اعطای قدس به یهودیان؛
4- حلال کردن گوشت خوک و مردار؛
5- کافی بودن ایمان به عیسی(ع) برای رستگاری؛
6- و…(9)
چنانکه بخش های سابق گفتیم، اساساً برنامه ی فتنه گران بازگشت به دوران پر چرب و شیرین طاغوت است و نفوذ افرادشان به این منظور بسیار محتمل به نظر می رسد.
با این همه از نقش وزیر و همکار شایسته نشود غفلت کرد. استبداد در فکر و نظر، از مهم ترین عوامل لغزش انسان است که مشورت با آگاهان جامعه، آدمی را در برابر چنین لغزشگاه هایی بیمه می کند؛ آنچه مهم است انتخاب یک مشاور خوب است.
امیرمؤمنان(ع) نیز خود را نیازمند به هم اندیشی دانسته و از مردم می خواهد که از مشورت عادلانه دریغش نکنند:
«فَلَا تَکفّوا عَن مَقَالَه بحَقٍّ أو مَشورَهٍ بعَدلٍ فَإنّی لَست فی نَفسی بفَوق أن أخطیءَ وَ لَا آمَن ذَلکَ من فعلی إلَّا أن یَکفیَ الله من نَفسی مَا هوَ أملَک به منِّی فإنَّمَا أنَا وَ أنتم عَبیدٌ مَملوکونَ لرَبٍّ لَا رَبَّ غَیره یَملک منَّا مَا لَا نَملک من أنفسنَا وَ أخرَجَنَا ممَّا کنَّا فیه إلَی مَا صَلَحنَا عَلَیه فَأبدَلَنَا بَعدَ الظَّلَالَه بالهدَی وَ أعطَانَا البَصیرَهَ بَعدَ العَمَی»؛
[اشتباه نشود؛ درخواست مشورت های اجتماعی توسط علی(ع) او را از سکوی عصمت به زیر نمی کشاند. فیض الاسلام در مقام عدم تنافی عصمت علی با تقاضای هم اندیشی در امور، خطبه ی فوق را چنین ترجمه و شرح نموده است:]
پس، از حق گویی یا مشورت به عدل خودداری ننمائید (با من بی پروا حق را گفته و آنچه را درست و بد می دانید، بیان کنید). زیرا من از اینکه خطا کنم برتر و از آن، در کار خویش ایمن نیستم، مگر آنکه خدا، آنچه را که او به آن از من مالک تر و تواناتر است، از نفس من کفایت کند. (مقصود امام(ع) که
رای خود خطا را ممکن می داند حال آنکه امام معصوم و منزّه از سهو و اشتباه است، اقرار به این است که عصمت آن حضرت از جمله نعمت های خداوند متعال است، لذا می فرماید:) و جز این نیست که من و شما، بنده و مملوکیم در اختیار پروردگاری که جز او پرورش گری نیست، مالک و صاحب اختیار چیزهایی از ماست که خود در آن اختیاری نداریم (پس بزرگواری زیبنده ی او و وظیفه غیر او فقط بندگی و فروتنی است)، ما را از جهل و نادانی که در آن بودیم بیرون آورده، به علم و معرفتی که ما را مصلحت بود سوق داد، و گمراهی ما را به هدایت و راه یافتن تبدیل نمود، و پس از کوری بینایمان ساخت (بعد از نادانی در امر دین و دنیا و آخرت، خداوند با بعثت حضرت رسول(ص) ما را به هر چیز آشنا کرد).
شاید به تعبیر دیگر و با جرأت بتوان اظهار نمود که مشورت دیگری و دیگران با صاحبان علم و عصمت، (اگر به حال عالمان و معصومان سودی نرساند)، به دردِ سایرین، مرهم می نهد و باعث پیشرفت آنان خواهد شد، و اینجاست که فرمان پروردگاری به حضرت رسالت پناه مبنی بر انجام مشورت با دیگران [وَ شاورهم فی الأمر(10)] توجیه می شود. چه اینکه، بهترین بهانه برای رام کردنِ متکبرانی که سر تواضع بر هیچ آستانی فرود نمی آورند، شخصیت بخشی و تکریم آنان می باشد.

6) سستی و عدم اقدام به موقع

دیگر از عواملی که باعث سوختن فرصت ها و ناکارآمدی واکنش های ضروری می گردد سستی در انجام وظیفه است.
این مسئله، اهمیتش تا بدانجا است که کمترین سستی و اهمال در مسیر فعالیت های افراد، می تواند تمام اعمال پیش رونده ی گذشته را حبط و نابود و پنبه های ریسیده را بی مصرف می سازد؛ آری، گاه کفاره ی یک “دیردست جنباندن” را در طول یک عمر نیز نمی توان پرداخت. زیرا از مهم ترین لوازم پیروزی، ابتکار،جرأت و سرعت عمل [البته، نه بی گدار به آب زدن] و به دست گرفتن اوضاع است.
«ألَا وَ إنِّی قَد دَعَوتکم إلَی قتَال هَؤلاء القَوم لَیلًا وَ نَهَاراً وَ سراً وَ إعلَاناً وَ قلت لَکم اغزوهم قَبلَ أن یَغزوکم فَوَالله مَا غزیَ قَومٌ قَطّ فی عقر دَارهم إلَّا ذَلّوا فَتَوَاکلتم وَ تَخَاذَلتم حَتَّی شنَّت عَلَیکم الغَارَات وَ ملکَت عَلَیکم الأوطَان»؛
آگاه باشید! من شب و روز و پنهان و آشکار شما را به مبارزه ی این جمعیت (معاویه و پیروانش) دعوت کردم و گفتم پیش از آنکه با شما بجنگند، با آنان نبرد کنید. به خدا سوگند هر ملتی در درون خانه اش مورد هجوم دشمن قرار گیرد، حتماً ذلیل خواهد شد (تنها جمعیتی در نبرد با دشمنان پیروز می گردند که به استقبال آنها بشتابند). ولی شما سستی به خرج دادید و دست از یاری برداشتید، تا آنجا که دشمن پی در پی به شما حمله کرد و سرزمین شما را مالک شد.(11)
از این عبارت برمی آید که گاه رخوت و سستی گاه صورت دفاع به خود می گیرد؛ یعنی منتظر حمله ی دشمن بودن. باید دشمن در خانه اش زمینگیر شود و گرنه هجوم دشمن همانا و زمینگیری همانا. به همین خاطر گفته اند: بهترین دفاع، حمله ی خوب است و کسی که از موضع انفعال به قضایا نگریستن کند، واقعاً که وای به حالش!
این مسئله در مورد حملات فکری و عقیدتی نیز صادق است؛ قبل از پیدایش شبهات و فتنه ها بایست سراغ افکار روز دنیا را گرفت و دقت نمود، چه شبهاتی از مغزها صادر می شود. پیش بینی، آینده نگری، مآل اندیشی، پیشاپیش مبارزه کردن و همین بکارت و سرعت در اتخاذ راهبردها، علمای قدیم را به پیش آهنگان و جلوگامانی مبدل می ساخت که هنوز شبهه از کمان شبهه افکن پرتاب نشده، توسط آن ها جواب می گرفت و بایکوت می شد»(12)
نمی خواستم این را بگویم، اما طبق بعضی روایات علت تسلط شیطان بر انسان، “زودتر از انسان پا به زمین گذاشتن او” ذکر شده، که چون تجربه ی بیشتری دارد، ابتکار عمل را نیز به دست گرفته است.(13)
به هر روی، سستی در مقابله با جریان فتنه، از آفات بصیرت شمرده می شود و شاید جهالتی که مولا در نهج البلاغه، باعث هلاکت علما می داند، چندان تفاوتی با همین سستی در انجام وظیفه نداشته باشد.(14) زیرا عالمی که در هنگام بروز بدعت ها کاهلی کند و در مقابل باطل نایستد و علم خود را ابراز ننماید، مورد لعن واقع شده است. (15) (این است، فرق میان علم و عمل!!)

عوامل سستی:

کوتاهی در انجام وظیفه خود از دو عامل غفلت و ترسی ناشی می شود.
با اینکه گلایه از مردم کوته نظر و سست عنصر زمان علی(ع) فراوان است اما، یکی از پرشمارترین نکوهش های کوفیان در نهج البلاغه گلایه از رخوتِ ناشی غفلتِ آنهاست… غفلت!! و تو چه می دانی که غفلت چیست و چه بلایی بر سر آدمی آورده؟!
غفلت از عوامل سستی و یکی از اسباب کوریِ دل یا همان بصیرت است؛ «دوام الغفلة یعمی البصیرة»(16).
علی(ع) گله مندانه از غفلتِ کوفیان در مواجهه با دشمن غدار خویش، در وصف خود، خودش را کفتار (که در غفلت، مثل است) نمی داند. این شاهکار صنعت ادبی که در علم معانی و بیان و بدیع به قاعده ی کنایه وار “ایَاکَ اَعنی وَ اسمَعی یا جارَة” معروف است، پرده از این حقیقت می درد که غالب مردم آن زمان و سامان، این گونه بوده اند.
«وَ الله لَا أکون کَالضَّبع تَنَام عَلَی طول اللَّدم حَتَّی یَصلَ إلَیهَا طَالبهَا وَ یَختلَهَا رَاصدهَا وَ لَکنّی أضرب بالمقبل إلَی الحَقّ المدبرَ عَنه وَ بالسَّامع المطیع العَاصیِ المریبَ أبَدأ حَتَّی یأتیَ عَلَیَّ یَومی»(17)؛
خدا را شاهد مدعایم می گیرم، من مانند کفتار نیستم که در خواب عمیقی فرو روم و بعد از بیداری نیز با غفلت و بی خبری در دام دشمن و صیاد بیفتم.(18)
زبیر و همان طلحه، آن دو رفیق
که بودندی آنسان رفیق شفیق
گروهی علی را بگفتند: هان!
بدنبال آنان مرو، ده امان
بفرومودشان این چنین در جواب:
قسم بر خداوند صاحب حساب
چو کفتار خوابیده من نیستم
همه کس نداند که من چیستم
که صیاد آن را نهاده است دام
به راه کمینش نهاده است گام
که آن را بگیرد از این ره به چنگ
کند عرصه بر او بدینگونه تنگ
مرا با کسانی بود این جدال
که پیدا نموده بدینسان مجال
ز حق رو بگرداند اندر عمل
ز فرمان یزدان عزّ و جل
بمانم چنین تا که هستم به دهر
کنم دشمنان را بدینگونه قهر.(19)
جایگاه این غفلت و سستی زمانی رفعلت می یابد که علاوه بر آن، (به مثابه ی یکی از موانعِ تعالی انسان)، دشمنی بیدار که همواره در صدد ضربه زدن است، آدمی را رصد کرده و به سوی خود می خواند؛ آنگونه که صیادِ کفتار، چنین عمل می کند. مولای موحدان درباره ی کفتار صفتیِ کوفیان و تبریِ خود از آن رذیله ی اخلاقی، ناله ها سر می دهد و آنان (کوفیان) را برای برافروخته شد آتش جنگ، بدگروهی می داند. زیرا از دشمنان فریب می خورند ولیک قدرت فریب آن ها را ندارند، بدون آنکه دفاع کنند: به تصرف شهرهای خود توسط دشمن رضایت می دهند و بی آنکه لحظه ای مورد غفلت دشمن واقع شوند، در بند بی خبری گرفتار آمده اند.
امام(ع) هر دو عامل سستی (غفلت و ترس) را در کوفیان جمع دانسته و می گوید:
«مَا أنتم لی بثقَهٍ سَجیسَ اللَّیَالی وَ مَا أنتم برکنٍ یمَال بکم وَ لَا زَوَافرَ عزٍّ یفتَقَر إلَیکم مَا أنتم إلَّا کَإبلٍ ضَلَّ رعَاتهَا فَکلَّمَا جمعَت من جَانبٍ انتَشَرَت من آخَرَ لَبئسَ لَعَمر الله سعر نَار الحَرب أنتم تکَادونَ وَ لَا تَکیدونَ وَ تنتَقَص أطرَافکم فَلَا تَمتَعضونَ لَا ینَام عَنکم وَ أنتم فی غَفلَهٍ سَاهونَ غلبَ وَالله المتَخَاذلونَ وَ ایم الله إنّی لَأظنّ بکم أن لَو حَمسَ الوَغَی وَ استَحَرَّ المَوت قَد انفَرَجتم عَن ابن أبی طَالبٍ انفرَاجَ الرَّأس وَ الله إنَّ امرَأ یمَکّن عَدوَّه من نَفسه یَعرق لَحمَه وَ یَهشم عَظمَه وَ یَفری جلدَه لَعَظیمٌ عَجزه ضَعیفٌ مَا ضمَّت عَلَیه جَوَانح صَدره أنتَ فَکن ذَاکَ إن شئتَ فَأمَّا أنَا فَوَالله دونَ أن اعطیَ ذَلکَ ضَربٌ بالمَشرَفیَّه تَطیر منه فَرَاش الهَام وَ تَطیح السَّوَاعد وَ الأقدَام وَ یَفعَل الله بَعدَ ذَلکَ مَا یَشَاء»
هرگز مایه ی دلگرمی من نبوده اید و نیستید، گمان نمی کنم با چنین سستی و بی حالی بتوانید در برابر دشمن لحظه ای پایداری و ایستادگی نمایید. در مثل، به کاروان شترانی سرگشته و افسار گسیخته می مانید که ساربان هایشان ناپیدا هستند و چون از طرفی گرد آیند از طرف دیگر پراکنده شوند.
سوگند به ذات خداوند، شما برای نبردهای سخت، مردمی ترسو هستید، و به درد کارزار نمی خورید و به کردار شعله های لرزان آتش وارفته ای می مانید که هر لحظه دستخوش بادهای تند است. با شما مکر و حیله می کنند و شما حیله نمی کنید، شهرهایتان را تصرف می کنند و شما خشمگین نمی گردید. دشمن در آرزویِ تار و مار کردن شما نماید پیوسته می کوشد تا فرصتی یابد و خواب و آرامش ندارد، در حالی که شما در سستی و خمودگی و جهل و ناآگاهی غرق شده اید. به خدا سوگند، مغلوبند کسانی که با یکدیگر همراهی نکردند. به خدا سوگند، گمان می کنم اگر جنگ شدّت یابد و آتش مرگ و قتل افروخته شود، شما همچون جدا شدن سر از بدن از پسر ابوطالب جدا خواهید شد. و به خدا سوگند، هر انسانی که به دشمن فرصت دهد تا دشمن بر او چیرگی یابد، دشمن بدون هیچ تردید پوست بدنش را می کند، گوشتش را بدون اینکه چیزی بر استخوان باقی بماند
می خورد و استخوان را شکسته، پوستش را جدا می سازد. البته ناتوانی و عجز آن دلی که دو پهلو و استخوان های سینه ی او آن دل را در میان گرفته اند، بسیار بزرگ است. ای شنونده! اگر تو هم می خواهی، در ناتوانی و بی همتی مانند این مرد باش، اما من به خدا سوگند، یک تنه با بدسگالان به نبرد می پردازم و با شمشیر مشرفیّه دست و پای آنان را بریده، به روی زمین می اندازم و پس از آن خدا هر چه بخواهد می کند.(20)
ناگفته نگذارم که ترس به همان اندازه که در میدان عمل ناپسند است، در عرصه ی اندیشه نیز مذموم است. تعجب نکنید! هستند کسانی که در فهمیدن می ترسند، این گونه افراد که در بین خواص بهتر می توانید سراغشان را بگیرید،(21) از شجاعت لازم در فهمیدن مسائل حال یا کبرویات یا صغرویات یا هر دو، بی بهره اند و از فهم فقیهانه می ترسند؛ ترس از مال، جان، آبرو، جَو، فضا و …. اینهاست که سبب می شود درک روشنی از مسائل پیدا نکنند.(22)
در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت؛ پیرامون خصوصیات بصیرتی که در هنگام مواجهه با دشمن باید داشت و از غفلتی که لباسی زیبا از نظریه هایی چون توهم توطئه و … پوشیده است.

رهآورد بی بصیرتی

آنچه تاکنون ذکرش رفت، چگونگی کسب بصیرت و آفات آن بود. می توان به عنوان نتیجه ی مباحث قبل، تأکید کرد که هیچ حرکتی (تأکید می شود، هیچ فعالیتی) نیست جز آنکه دَرَش محتاج به کسب معرفت و بصیرتیم.
بصیرت مخصوص بُرهه و پایگاه خاصی نیست و هر آنجا که صحبت نفع و زیان باشد و محور رفتار را حق و باطل تحدید نماید، ضرورت بصیرت افزایی جلوه عیان می کند و نبودش، درد و پیاورد به یدک می کشد. اکنون و با این مقدمه می توان به خوبی رهاورد بی بصیرتی را تجزیه و تحلیل کرد؛ برای این کار، توجه به نمونه ی بارز بی بصیرتی، کج فهمی و کج فهمانیِ خوارج خوبیت دارد.
خوارج از اصحاب امیرمؤمنان(ع) بودند و ابتدا برای احیای یک سنت- به زعم خویش- اسلامی اعلامِ موجودیت کردند. دید کوتاه آنها اما، کار را به جایی رساند که به مثابه ی پارسایانه ترین عمل تقرب به خدا، امام و رهبر جامعه ی خود را در برترین زمان ها یعنی شب قدر به شهادت رساندند. “ابن ملجم” یهودی یا مسیحی نبود، بلکه یک مسلمانِ مرید علی بود که قرآن را هم خوب می خواند اتفاقاً! پیشانیش پینه بسته بود و شاید ریشش از یک قبضه فراتر می گذشت؛ اما دریغ از یک جو بصیرت!
در دوره ی مکه، مسلمانان فقط تعلیمات می دیدند و با روح اسلام آشنا می شدند و [بدینسان] ثقافت اسلامی در اعماق روحشان نفوذ کرد. در نتیجه، بعد از ورود رسول اکرم(ص) به مدینه هر کدام یک مبلغ واقعی بودند و در مواقع جنگ می دانستند برای چه می جنگند، به قول امیرالمؤمینن(ع) «حَمَلوا بَصائرَهم عَلی اَسیافهم»؛ اما در این مردم (خوارج) جهالت و عبادت همراه بود. علی می خواست با جهالت آنها بجنگد ولی چگونه می توانست زهد و عبادتشان را از جهالتشان تفکیک کند؟ عبادت توأم با جهالت از نظر علی(ع) [که سلام آشناست و درجه ی اول اسلام،] ارزش نداشت لهذا آنها را کوبید.(23)
آری، در کوبیدن جهالت و نادانی نتوان شک کرد، هرچند در عابدان و زاهدانی چونان خوارج باشد همانان که کار را نابکارانه به آنجا می رسانند که شخصی مانند علی(ع) [در حیات و ممات!] قربانی جهالتشان می شود و این نعمت جبران ناشدنی [در حیات و ممات!] از بشریت دریغ می گردد.

بی بصیرتان، ابزار دشمنان

دین اسلام با ولایت تکمیل می شود و درست آن زمان است که قرآن کریم وعده می دهد، دیگر از دشمنان گزندتان نخواهد رسید:
(الیَومَ یَئسَ الَّذینَ کَفَروا من دینکم فَلا تَخشَوهم)
اما بالافاصله می افزاید، از من بترسید:
(وَ اخشَون)(24)؛
این تعبیر اسرارآمیز، خواننده را به تعجب و کنکاش وا می دارد: چه رابطه ای بین تکمیل دین (که توسط تعیین ولی امر صورت گرفت)، و عدم ترس از کفار وجود دارد؟ از این هم که بگذریم، چرا پس از تکمیل دین، باید از خدا ترسید؟
مطهری، سرّ این تعبیر را در آن می داند که پس از تکمیل دین، آنچه جامعه ی اسلامی را تهدید می کند نقاطِ ضعف درونی است نه بیرونی. اگر هم دشمن بیرونی بتواند کاری انجام دهد با استفاده از نقاط ضعفی به منظور خود خواهد رسید که از درون افراد و جوامع اسلامی سرچشمه می گیرد؛ وگرنه هرگز نمی تواند گزندی به آنان برساند.
معنی این جمله [وَ اخشَون] چیست؟ مفسرین این جمله را چنین معنی کرده اند: خطر، بعد از این شما را از درون خودتان تهدید می کند نه از بیرون؛ یعنی خطر از بیرون رفع شده، ولی خطر درونی وجود دارد. می دانیم که به طور مطلق، ذات خداوند یک موجود
وحشتناک و ترسناک نیست، آن طور که انسان مثلاً از یک درنده یا گزنده می ترسد.
خدا بی جهت کسی را چه در دنیا چه در آخرت معذب نمی کند. از خدا ترسیدن یعنی از قانون خدا ترسیدن، از عدل خدا ترسیدن، از سنت خدا ترسیدن. در دعاها می خوانیم: «یا مَن لا یخاف الّا عَدله»(25)؛ ای کسی که ترس از او به معنی ترس از عدالت اوست. در یک نظام اجتماعی عادلانه هم که واقعاً هیچ ظلم و اجحافی نباشد، انسان اگر بترسد از چه می ترسد؟ از عدلِ قانون می ترسد. عدالت هم که یک موجود وحشتناک و ترسناک نیست. پس، از عدالت ترسیدن یعنی چه؟ یعنی انسان از خودش باید بترسد، تخلف و گناه نکند. این است که می گویند ترس از خدا در نهایت امر، به ترس از خود یعنی ترس از تخلفات و جرائم خود برمی گردد. اینجا که آیه می گوید ای مردم در آستانه ی پیروزی از دشمن برون نترسید از دشمن درون بترسید، در یک معنا رابطه پیدا می کند با آن حدیث معروفی که پیغمبراکرم(ص) به جنگاوران مسلمان که از یک غزوه برمی گشتند فرمود: از جهاد کوچکتر برگشتید، جهاد بزرگتر باقی مانده، و مولوی با تعبیر برون و درون تفسیر کرده:
ای شهان کشتیم ما خصم برون
مانده خصمی زان بتر در اندرون(26)
شیخ شهید، درست می گوید؛ علاوه بر منافقین (که به حساب آنها نیز می رسیم چه آنکه بحث جداگانه ای هم برای آنها کنار گذاشته ایم) مَنفذهای دیگری هم در بین امت اسلامی هستند که نفوذی نیستند، اما آلت دست دشمن چرا. این ها همان کسانی اند که در زبان مردم «غضنفر» خوانده می شوند؛ بی بصیرتانِ هواپرست. پیروی از هواهای نفسانی نقاط ضعفی در انسان پدید می آورد
که همچون سوءپیشینه، در کارنامه ی افراد ثبت شده و دایره ی عمل انسان را ضیق، و قدرت مانور و جولان را کم می کند؛ شیطان از این پاشنه آشیل نهایت استفاده را برده و در مواقع لازم از آن بهره برداری می کند. از همین خاطر، حضرت، افرادی که زمانی دنباله رو شیطان بوده اند را محل سرمایه گذاری شیطان می نامد و آنها را کسانی می داند که شیطان برای پیشبرد اهدافش در دشمنی با بنی بشر، آلت دست خود قرار می دهد. در حقیقت بی بصیرتیِ (منجر به هرگونه گناه و اشتباه) در یک زمان، سرمایه ای است در دست شیطان برای پرورش جوجه شیطان های جدید؛
«اتَّخَذوا الشَّیطَانَ لأمرهم ملَاکأ وَ اتَّخَذَهم لَه أشرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فی صدورهم وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فی حجورهم فَنَظَرَ بأعینهم وَ نَطَقَ بأالسنَتهم فَرَکبَ بهم الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهم الخَطَلَ فعلَ مَن قَد شَرکَه الشَّیطَان فی سلطَانه وَ نَطَقَ بالبَاطل عَلَی لسَانه»؛
آنها، شیطان را ملاک کارشان قرار داده اند، او هم آنان را دام خویش(27) برگزیده و سپس تخم های پستی و رزالت را در سینه هاشان گذارده و جوجه هایش را در دامن آنها پرورش داده است؛ با چشم آنان می نگرد و با زبان آنان سخن می گوید. با دستیاریشان بر مرکب گمراه کننده ی خویش سوار شده. کردار ناپسند را به نظرشان جلوه می دهد. (اینان به کسی مانند که) اعمالشان گواه آن است که با همکاری شیطان انجام شده و سخنان باطل را او به زبانشان نهاده است.(28)
نقطه ی ضعف خوارج را باید در همین مسئله جستجو کرد. اینان، با ارتکاب اشتباهی که در جنگ صفین، و تکمیل آن، با اشتباه دوم (تعیین حَکَم)، که همگی از بی بصیرتی و عدم همراهی با ولایت (مهم ترین عامل در رشد بصیرت که در صفحات قبل از آن سخن گفتیم) نشأت می گرفت، چراغ سبزی به شیطان (هر دو نوع جنی و انسی) نشان دادند و شیطان که فرصت ها را خوب می شناسد و کار خود را خوب تر بلد است، از آنها نهایت استفاده را برد و از آن ها جامه ای برای گمراهی امت اسلامی دوخت. مولا(ع) در وصف خوارج دور از بصیرت، پس از معرفی آنها به عنوان «شرار الناس» می فرماید: شما کسانی هستید که وسیله ی دست و دستار شیطان و معاویه ها شده اید.
«ثمَّ أنتم شرَار النَّاس وَ مَن رَمَی به الشَّیطَان مَرَامیَه وَ ضَرَبَ به تیهَه»؛
همانا بدترین مردم هستید. شما تیرهایی در دست شیطانید که از وجود پلید شما برای زدن نشانه ی خود استفاده می کند و به وسیله ی شما، مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می افکند.(29)
شهید مطهری که گویا دل پری از دست جاهلان مقدس نمایی از این دست داشته است در چندین مورد از آثار خویش به شدت از جهل و بی بصیرتی این گونه افراد گلایه کرده و در جایی می نویسد:
هر وقت جاهل ها و نادان ها و بی خبرها، مظهر قدس و تقوا شناخته شوند و مردم آن ها را سمبل مسلمان عملی بدانند، وسیله ی خوبی به دست زیرک های منفعت پرست می افتد. این زیرک ها همواره آنها را آلت مقاصد خویش قرار می دهند و از وجود آنها سدی محکم جلوی افکار مصلحان واقعی می سازند. بسیار دیده شده است که عناصر ضد اسلامی رسماً از این وسیله استفاده کرده اند، یعنی نیروی خود اسلام را علیه اسلام به کار انداخته اند. استعمار غرب تجربه ی فراوانی در استفاده از این وسیله دارد و در موقع خود، از تحریک کاذب احساسات مسلمین خصوصاً در زمینه ی ایجاد تفرقه میان مسلمین بهره گیری می نماید. چقدر شرم آور است که مثلاً مسلمان دلسوخته ای درصدد بیرون راندن نفوذ خارجی برآید و همان مردمی که او می خواهد آنها را نجات دهد با نام و عنوان دین و مذهب، سدی در مقابل او گردند.(30)
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره؟ زکه پرسی؟ چه کنی؟
چون باشی؟

پی نوشت ها :
1. 165. ر.ک: سید احمد خاتمی، رسالت خواص: 60.
2. 166. نهج البلاغه، حکمت 453 (ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، مطالب سودمندی درباره احوالات و جنایات عبدالله بن زبیر آورده است؛ بنگرید: ج 20 ص 102.
3. 167. شاید گفتنی نباشد که اگر کسی راه پیمایش خود را از جهت حق منحرف نکند، نه تنها فرزند که هیچ عامل [بخوانید، مانع] دیگری نخواهد توانست او را از سیر تکاملی، باز دارد.
این قرآن است که می فرماید از آن رو که پدر و مادر مؤمنی به راه باطل کشیده نشوند، خدای متعال خضر نبی را می فرستد تا فرزندی که بناست آنها را منحرف سازد از بین ببرد:
(وَ أمَّا الغلام فَکانَ أبَواه مؤمنَین فَخَشینا أن یرهقَهما طغیاناً وَ کفراً فَأرَدنا أن یبدلَهما رَبّهما خَیراً منه زَکاهً وَ أقرَبَ رحماً) (کهف 18: 80و 81)
(خضر به موسی گفت:) و آن پسر (که او را کشتم به کفر سرشته شده و) پدر و مادرش اهل ایمان و گرویده (به خدا و رسول) بودند، پس (دانستیم اگر او بماند و کشته نشود) ترسیدیم پدر و مادر خود را به سرکشی و نگرویدن وادار نماید (زیرا بسا که پدر و مادر به مهر فرزند پابند شده، به عقیده و باور او درآیند) پس خواستیم که پروردگار (فرزند دیگری را) بایشان عوض دهد که نسبت به پاکیزگی از آن پسر بهتر و بر رأفت و مهربانی نیز از او نزدیکتر باشد. (حضرت صادق(ع) فرمود: خدای تعالی بجای آن پسر کشته شده، دختری به آن پدر و مادر عطاء نمود که هفتاد پیغمبر از او به دنیا آمدند. ترجمه ی فیض.)
4. 168. در این باره بنگرید: الجمل: 288 و نیز: ثم عقر الجمل و ترک ما ترک: 50.
5. 169. ضامن بن شدقم المدنی، الجمل: 130 (البته در بعضی منابع آمده است که وی در اثنای جنگ باز از کرده ی خویش پشیمان شد، اما به جای اینکه به دامن ولایت برگردد به پشت جبهه حرکت کرد و کسی نیز او را کشت- همان صفحه 135- آری این است تفاوت دو سردار بزرگ اسلام: حر بن یزید ریاحی و زبیر بن عوام که هر دو بر امام خود شوریدند؛ اما بازگشت به دامن ولایت یکی را سعید کرد عدم بازگشت دیگری را شقیّ).
6. 170. نهج البلاغه، نامه 53 (ترجمه مکارم شیرازی) آیت الله فاضل لنکرانی، در توضیح فراز آخر مبنی بر عدم استفاده از نیروهایی که در زمان طاغوت، تصدی مسئولیت داشته اند می نویسد: کسی که زمان طاغوت وزیر بوده تعلقش هنوز به طاغوت است، هنوز طرز فکرش طاغوتی است یا حداقل وابستگی اش به نیروهای داخل نیست، به اجنبی ها می باشد. – آئین کشور داری: 124-
7. 171. خطبه 205.
8. 172. درسنامه تاریخ تحلیلی دشمن شناسی1: 207.
9. 173. همان، 208.
10. 174. آل عمران 3: 159؛ (شیخ مفید در خصوص این آیه، شواهد کافی و دلایل متقنی ارائه می کند مبنی بر این که امر به مشورت به خاطر بر ملا شدن نفاق عده ای از صحابه در پرتو چگونگی گفتار و مشورتشان بوده، نه فضیلت آنها آنگونه که عده ای در صدد اثبات آن برآمده اند.) ر.ک: الفصول المختاره شیخ مفید: 32.
11. 175. نهج البلاغه، خطبه 27 (ترجمه مکارم شیرازی).
12. 176. برگرفته از سخنان رهبر معظم انقلاب، 20/6/1379 (آغاز درس خارج فقه).
13. 177. درسنامه تاریخ تحلیلی دشمن شناسی 1: 42.
14. 178. نک: حکمت 107.
15. 179. سید احمد خاتمی، رسالت خواص: 47.
16. 180. مهدی نیلی پور، چهل حدیث بصیرت: 56.
17. 181. خطبه 6.
18. 182. «غفلت» در علم اخلاق نیز از عوامل مهم سقوط انسان و انسانیت شمرده شده است؛ علمای اخلاق با نکوهش از غفلت، راه رهایی از آن را در محاسبه می دانند. در روایات اسلامی آمده است که اگر کسی محاسبه نداشته باشد خود را نیز از اهل بیت نداند. (میزان الحکمه 1: ح 3845).
19. 183. محمد حسین سلطانی- نهج البلاغه منظوم: 53 .
20. 184. نهج البلاغه، خطبه 34 (ترجمه بهشتی- با تصرف).
21. 185. همان منبع: حکمت 107: ربَّ عَالمٍ قَد قَتَلَه جَهله.
22. 186. مقام معظم رهبری فتوحات گوناگون امام راحل(ره) را ارمغان همین شجاعت ایشان دانسته و تأکید می کنند که امام حسابگر نبود، بعضی اوقات باید اینگونه حساب گری ها را رها کرد و به خدا سپرد: وَ کَفی بالله حَسیبا- نساء 4: 6- (سخنرانی معظم له 2 /7 /88).
23. 187. جاذبه و دافعه علی(ع): 157
24. 188. مائده 5: 3.
25. 189. بحار الانوار 91: 386. در چند فقره از دعاهای امام سجاد(ع) به این صورت آمده است: «و لا یخشَی من عَدله» مانند دعای 143 (دعای وداع با ماه رمضان) و دعای 197 (صحیفه سجادیه جامعه- محمد باقر ابطحی).
26. 190. مجموعه آثار 24 (آینده انقلاب اسلامی ایران): 137.
27. 191. اشراک: می تواند مع شریک باشد، مانند شریف که جمع آن اشراف است و می تواند جمع شرک (به فتح شین و راء) باشد که به معنای دام است. ر.ک: منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه 3: 150.
28. 192. نهج البلاغه، خطبه 7(ترجمه مکارم شیرازی).
29. 193. همان منبع، خطبه 127.
30. 194. مجموعه آثار 16 (جاذبه و دافعه علی(ع)): 323.

منبع : محمد قربانی مقدم / بصیرت در نهج البلاغه / انتشارات حیات طیبه 1389

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست − نه =